شرح حال...

خرید بک لینک

پسرک دوست داشتنی من

از وقتی رفتی 3روز و سه شب میگذرد دیگر کاملا تنها زندگی میکنم و تنها صدایی که در خانه ام به گوش میرسد صدای تلویزیون است و گاهی هم خودم بلند بلند با خودم حرف میزنم و سعی میکنم سکوت را بشکنم و خیال کنم کسی به جز من نیز در این خانه اسکان دارد خودت که بهتر میدانی چقدر از سکوت بیزارم. شب اولی که رفتی تا دم صبح زار زدم انقدر گریه کردم که بالش گلبهی ام خیس اشک شد و مطمئنم اگر کمی دیگر ادامه میدادم دنیا را اب میبرد اما ادامه ندادم یعنی دیگر اشکی برایم نمانده بود که بخواهم پیشبینی مایاهای لعنت شده را تحقق ببخشم اما یک فکر مدام در ذهنم میچرخید و ان اینکه من استحقاقش را داشتم؟ ایا من لایق اینهمه بدی و نیرنگ بودم؟ و جوابهایی که نمیدانستم باید از چه کسی بجویم...
ومن توی پذیرایی روبه روی تلویزیون خوابیده بودم و همانطور که اشک میریختم و اهنگ های غمگین گوش میکردم به تو می اندیشیدم و گندی که به اعصابم زدی به همه دقایقی که از 9صبح تا 11ظهر با هم داشتیم و اینکه چقدر موذی بودی و من خبر نداشتم به ان ساک ورزشی بزرگ که وسط اتاق افتاده بود و وسایل داخلش پخش زمین بود و من نفهمیدم چرا... به اینکه تو اصرار کردی همه لباسهایت را بریزم توی لباسشویی و حتما فردا صبح تر و تمیز باشند و من باز هم نفهمیدم چرا... به اینکه توی راه پله ها وقتی با هم برخورد کردیم تو خیلی مهربان لبخند زدی و در مورد وزن زیاد کیسه سیب زمینی توی دستت کمی گپ زدیم و بعد با ارامش از همدیگر خداحافظی کردیم و باز من نفهمیدم که چیز مشکوکی در این بین هست و ان اینکه این اخرین دیدار ما خواهد بود...

پسرک مو مشکی من

وقتی طبق روال هر روز با تلفن خانه تماس گرفتم تا حالت را بپرسم و یاداوری کنم که صبحانه ات را تمام و کمال بخوری و صدای قشنگت را پشت تلفن نشنیدم نگرانت شدم وقتی انگشتم را روی دگمه بی خرد تکرار فشار میدادم نگرانت شدم وقتی راه مغازه تا خانه را مثل برق طی کردم و دستم روی زنگ طبقه اول خشکید نگرانت شدم و خدا رحم کرد که کلید در خانه را که همیشه ی خدا جا میگذاشتم پیدا کردم و خانه خالی از تو را با چشمهای خودم دیدم کاغذ سپید روی میز که کلمه ببخشید روی ان از هزار فحش بدتر بود و بوی خوش پلو ماهیچه ای که از صبح برایت تدارک دیده بودم و باز هم باورم نشد گفتم محال است این از همان شوخی های بی مزه ی ترسناکت است گفتم همین دور و برها پنهان شده ای و به دلواپسیم میخندی که سرکارم گذاشته ای سراسیمه همه جا را گشتم زیرتخت توی کمد پشت پرده ها و تو نبودی نمیتوانستم باور کنم اما واقعا نبودی و همسایه ای که تو را با همان ساک ورزشی بزرگت سوار بر ماشین خواهرم و دوست پسر مزخرف تر از خودش دیده بود ان وقت بود که باورم شد که با پای خودت رفته ای که هیچ گروگان گیری تو را از من جدا نکرده که خون دروغ نمیگوید و تو به همان پدر و مادر بی معرفت ناسپاس ات رفته ای

پسرک عزیز من

این رسم دیرینه ای در خانواده ماست که بدون لحظه ای درنگ همان زمانی که اعتمادت را جلب کرده اند انچنان خنجری بر نقطه ضعف هایت فرود می اورند که دشمنانت انگشت به دهان میمانند ومن حالا میبینم همه عشقی که به پایتان ریختم همه شب و روزهایی که برای رفاه تان تلاش کردم همه خوبی هایی که بدون توقع در حقتان انجام دادم کاملا بی فایده و واهی بوده و تنها نتیجه ای که رفتارهایتان برای من در پی داشته بی اعتمادی نسبت به همه دنیاست و سرخوردگی ناشی از دورویی های ارثی تان... و هنوز برایم گنگ است که چرا اینطور ناگهانی و بدون وداع مرا ترک کردی و رفتنت را به رخ همه خاطرات دونفره مان کشیدی و من که تو را نه مثل یک برادر بلکه مانند پسرم دوست داشتم و هرگز خوشی خودم را به تو ترجیح ندادم بگذریم...
شاید یک وقتی به شیوه ای اتفاقی این نامه را بخوانی و به درد دلهای خواهرت پی ببری اما اکنون دیگر رفتنت انقدرها هم ازاردهنده نیست و به تنهایی عادت کرده ام اگرچه هنوزشب که میشود همه چراغ های خانه را روشن میگذارم تا هیچ روح سرگردانی هوس ترساندن مرا نکند اما باز هم این منم و دردهایی که به کشیدنشان عادت دارم و شاید این اتفاق باید می افتاد تا دخترک موچتری ساکن طبقه اول اپارتمان اطلس کمی به خودش فکر کند و دست از نگرانی برای خانواده ناسپاسی که هرگز استحقاق لطفهای بی دریغش را نداشته اند بردارد...

پیاده روی های یک جیرجیرک...

ما را در سایت پیاده روی های یک جیرجیرک دنبال می‌کنید

برچسب: شرح حال دانشمندان ایرانی,شرح حال نویسی,شرح حال بیمار,شرح حال,شرح حال یک جانباز,شرح حال یکی از بزرگان,شرح حال ابن سینا,شرح حال سعدی,شرح حال حافظ,شرح حال ابوعلی سینا, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 4:02

صفحه بندی